|
گفتم ماد ر! گفت:جانم
من کیم ، عاشق و سرگشته لحظه های تو تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من جونمو هدیه کنم ، فقط باشی تو یار من تولدت مبارک ای تو به دل نشسته با رفتنت عزیزم قامت من شکسته وای چی می شد که امشب بشینی در کنارم به جای گریه کردن واست هدیه بیارم تولدت مبارک ای تو عزیز رفته کاشکی می شد که امشب بشی مثل گذشته آره امشب شب میلاد قشنگه یار من شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من
ای نشسته درخیال من، فراموشم مكن با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مكن زندگانی می كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مكن می تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار این شرر از من مگیر از نو سیه پوشم مكن چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مكش همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مكن این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه می خواهی بكن اما فراموشم مكن
به خدا گفتم :
چه مغرورانه اشك ریختیم .. چه مغرورانه سكوت كردیم
سازنده ترین کلمه «گذشت» است...آن را تمرین کن. پرمعنی ترین کلمه «ما» است...آن را به کار بر. عمیق ترین کلمه «عشق» است...به آن ارج بده. بی رحم ترین کلمه « تنفر» است...با آن بازی نکن. خودخواهانه ترین کلمه «من» است...از آن حذر کن. نا پایدارترین کلمه «خشم» است...آن را فرو بر. بازدارنده ترین کلمه «ترس» است...با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه «کار» است...به آن بپرداز. پوچ ترین کلمه «طمع» است...آن را بکش. سازنده ترین کلمه «صبر» است...برای داشتنش دعا کن
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود، در دیگری باز می شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمی بینیم
زبان بسته گنجشکی سرازلا نه خود بیرون کرده این طرف وآن طرف را با نگرانی مینگرد گویا حیوان زبان بسته گم کرد ه ای دارد که این چنین سر گشته اینجا وآنجا را از زیر نظر تیزبین خود میگذراند مرغک پس از کمی فکر از لا نه بیرون آمده دوباره نگریستن بنا نهاد گویا چیزی دید که فوری پر کشید و رفت تا در آن نقطه دور ببیندآیا آنچه دیده است گم شده خود اوست یا نه مرغک پس از لحظه ای برگشت بر نوک خویش جوجه ای بس زیبا گرفته بود کنار لانه که رسید با غضب او را بر زمین انداخت وگفت چرا خودت نیامدی؟ تا بکی باید من تو را به دندان بگیرم؟ جوجه بی گناه آب در دیدگان برانید و سپس گفت تا آن روزی که خدای بزرگ مرا بال و پر دهد آری محبوبم من هم منتظر بال وپر هستم تا به سوی تو پرواز کنم
درپشت سکوت ، در آنجا که دانایی نداشته ها را میابد، در آنجایی که چشمان حدیث خلقت را می خوانند، در آنجا که خشکیدگان به شکوفه نشسته، لالایی غریبی با باد دارند، در آنجا که صدای جیر جیرک ها آرام بخش تاریکی شب است، در آنجا که سلام پر پهنه آبی آسمان نقش می بندد و در آیینه دریا تجلی میابد، در آنجا که تنهایی ، تنها راه نجابت است، در آنجا که گفته ها کلام را به راز داری می خوانند در آنجا که یاد سجده، نیاز را به آرزو می آورد، در آنجا که عمق عشق پاسخ همه مجهولات است، فریادی در گلویم میشکند که: " خدا یا " محتاجت هستم ، محتاج ترم کن به درگاه خودت نه به خلایق ....
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دست پر ملال من پرنده پر نمی زند
هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر هرچه جان کاهیده تر، نزدیک تر پایان عمر هرچه دل رنجیده تر، سوز جدایی بیشتر هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون هرچه سر آزاده تر، افتاده پایی بیشتر هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگتر هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر هرچه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی هرچه کمتر فهم، کبر و خودنمایی بیشتر هرچه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر هرچه تن در رنج و زحمت، ناامیدی عاقبت هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر.
شب لحضه ای به ساحل او بنشین تا رنج اشکار مرا بینی شب لحضه ای به سایه خود بنگر تا روح بیقرار مرا بینی من با لبان سرد نسیم صبح سر میکنم ترانه ای برای تو من ان ستاره ام که درخشانم هر شب در اسمان سرای تو غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من وتو پیکر صحرا ها من ان کبوترم که به تنهایی پر میکشم به پهنه ی دریاها
کاش برتنها ترین تکیه گاه من آویخته بودی طوفان سرما بی رحمانه تورا از من گرفت باید با توقسمت می کردم تنها ترین پناهم را که امروز تنها نبودم
با تو الفبای عشق را آموختم ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم به تو و کلبه ی عشقمان بالیدم تو همه گمشده ام شدی حال که اینچنین شیفته ی توام باش تا در کنارت آرامش بیابم دوستت دارم...
ببـــــــــــــارای باران امشب دوباره دلم گرفته است. گویی ابرهای تیره غم,نوید بخش طوفانی بزرگ است که سیل آسا خواهد بارید و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد. اما مرا ترسی ازسیل دردل نیست زیرا خانه دل من جز ویرانه ای ماتم زده و تلی از خاکسترچیزی نیست. براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی , مشتی خاکستررا چه باک از طوفان وچندتکه سنگ راچه باک ازسیل ... هوای دلم ابری است , باران خواهد بارید , بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم. ببار ای باران ... ببارکه چتری برروی دلم نخواهم گرفت , ببارکه شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی , ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد , ببارکه خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است , ببار که شاید اندکی غبارغم را ازدل تیره ام بزدایی , بباروسیلی به پا کن ودل مسکین وگوشه نشین مرا با خود ببر ... ببارای باران ... ببارکه ازبارش تومن شادم , ببارکه عطرتو رامی طلبم , ببارکه شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی دردلم برپا شود , ببارو دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش , ببارکه دلم دلتنگ اوست , ببارکه شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم , ببارای باران . . .
روز اول خیلی اتفاقی دیدمت... روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد... هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم... ماه بعد شانسی به دلم نشستی... و حالا سالهاست که یواشکی دوستت دارم.!
|
About![]()
سلام به همه دوستان عزیزم. ممنونم که به من سر میزنین. خواهشا نظر یادتون نره وگرنه من تنهای تنهای تنهای تنها میشم. دوستون دارم. تابعد Archivesهفته چهارم شهریور 1388هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 Links
گونش
رهگذر دل |