تبليغاتX
تنهاترین تنها

تنهاترین تنها

تنهایی

گفتم ماد ر! گفت:جانم
گفتم درد دار م !گفت:بجانم
گفتم خسته ا م !گفت:پریشانم
گفتم گرسنه ا م !گفت:بخور نانم
گفتم کجا بخواب م! گفت:روی چشمانم


اما یک بار نگفتم مادر من خوبم شادم همیشه از درد گفتم واز رنج

+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت8:8 بعد از ظهرتوسط تنها | |

بازهم يک شب مهتابي ، اما نه يک شب رويايي

 باز هم آسمان باراني ، اما باران دلتنگي نه عاشقي

 باز هم امروز باز هم فردا ، اما اينبار بي هدف تر از گذشته...

 انتظار تنها ذکر دقايق بي تو ...

 و حالا آرزو ذکر دائمي قلب من

 التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خيسي به

 رودخانه مي مانند...

 و تنها حسرتي مانده از دقايق ، ثانيه ها و ساعت هاي با تو

  بودن ...

 دوري را ديده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

 فرياد را شنيده بودم اما غم را نديده بودم ...

+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت7:58 بعد از ظهرتوسط تنها | |

من کیم ، عاشق و سرگشته لحظه های تو

تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو

کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من

جونمو هدیه کنم ، فقط باشی تو  یار من

تولدت مبارک ای تو به دل نشسته

با رفتنت عزیزم قامت من شکسته

وای چی می شد که امشب بشینی در کنارم

به جای گریه کردن واست هدیه بیارم

تولدت مبارک ای تو عزیز رفته

کاشکی می شد که امشب بشی مثل گذشته

آره امشب شب میلاد قشنگه یار من

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من

+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت4:7 بعد از ظهرتوسط تنها | |

ای نشسته درخیال من، فراموشم مكن

با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مكن

زندگانی می كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مكن

می تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار

این شرر از من مگیر از نو سیه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مكش

همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مكن

این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه می خواهی بكن اما فراموشم مكن

+نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت7:19 بعد از ظهرتوسط تنها | |

به خدا گفتم :
- میشه لمست کنم ؟
هوا ابری شد و
بارون گرفت ...
 خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو  وارنگن آدما , جور  واجورن
خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من  دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم
من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن ,  قلبمو ,  آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟
آخه عشقی  , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین ...

+نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت7:11 بعد از ظهرتوسط تنها | |

+نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت7:4 بعد از ظهرتوسط تنها | |

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت2:51 بعد از ظهرتوسط تنها |

چه مغرورانه اشك ریختیم .. چه مغرورانه سكوت كردیم
چه مغرورانه التماس كردیم .. چه مغرورانه از هم گریختیم
 غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند
 هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان

+نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت4:1 بعد از ظهرتوسط تنها | |

سازنده ترین کلمه «گذشت» است...آن را تمرین کن. پرمعنی ترین کلمه «ما» است...آن را به کار بر. عمیق ترین کلمه «عشق» است...به آن ارج بده. بی رحم ترین کلمه « تنفر» است...با آن بازی نکن. خودخواهانه ترین کلمه «من» است...از آن حذر کن. نا پایدارترین کلمه «خشم» است...آن را فرو بر. بازدارنده ترین کلمه «ترس» است...با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه  «کار» است...به آن بپرداز. پوچ ترین کلمه «طمع» است...آن را بکش. سازنده ترین کلمه «صبر» است...برای داشتنش دعا کن 

+نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت3:58 بعد از ظهرتوسط تنها | |

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود، در دیگری باز می شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمی بینیم

+نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت3:25 بعد از ظهرتوسط تنها | |

زبان بسته گنجشکی سرازلا نه خود بیرون کرده

این طرف وآن طرف را با نگرانی مینگرد

گویا حیوان زبان بسته

گم کرد ه ای دارد که این چنین سر گشته اینجا وآنجا را از

زیر نظر تیزبین خود میگذراند

مرغک پس از کمی فکر از لا نه بیرون آمده

دوباره نگریستن بنا نهاد

گویا چیزی دید که فوری پر کشید و رفت تا در آن نقطه دور

ببیندآیا آنچه دیده است

گم شده خود اوست یا نه

مرغک پس از لحظه ای برگشت

بر نوک خویش جوجه ای بس زیبا گرفته بود

کنار لانه که رسید  با غضب او را بر زمین انداخت وگفت

چرا خودت نیامدی؟

تا بکی باید من تو را به دندان بگیرم؟

جوجه بی گناه آب در دیدگان برانید و سپس گفت

تا آن روزی که خدای بزرگ مرا بال و پر دهد

آری محبوبم من هم منتظر بال وپر هستم تا به سوی تو پرواز کنم

+نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت11:35 قبل از ظهرتوسط تنها | |

درپشت سکوت ،

در آنجا که دانایی نداشته ها را میابد،

 در آنجایی که چشمان حدیث خلقت را می خوانند،

در آنجا که خشکیدگان به شکوفه نشسته،

لالایی غریبی با باد دارند،

در آنجا که صدای جیر جیرک ها آرام بخش تاریکی شب است،

در آنجا که سلام پر پهنه آبی آسمان نقش می بندد

و در آیینه دریا تجلی میابد،

 در آنجا که تنهایی ، تنها راه نجابت است،

در آنجا که گفته ها کلام را به راز داری می خوانند

در آنجا که یاد سجده، نیاز را به آرزو می آورد،

در آنجا که عمق عشق پاسخ همه مجهولات است،

فریادی در گلویم میشکند که:

      " خدا یا "

           محتاجت هستم ،

               محتاج ترم کن به درگاه خودت نه به خلایق ....

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت5:43 بعد از ظهرتوسط تنها | |

در این سرای بی کسی 

 کسی به در نمی زند

 به دست پر ملال من

پرنده پر نمی زند

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت5:30 بعد از ظهرتوسط تنها | |

هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر

هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر

هرچه جان کاهیده تر، نزدیک تر پایان عمر

هرچه دل رنجیده تر، سوز جدایی بیشتر

هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون

هرچه سر آزاده تر، افتاده پایی بیشتر

هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگتر

هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر

هرچه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی

هرچه کمتر فهم، کبر و خودنمایی بیشتر

هرچه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر

هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر

هرچه تن در رنج و زحمت، ناامیدی عاقبت

هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر.

+نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت5:49 بعد از ظهرتوسط تنها | |

 

گناهی کردم یا نه ؟

اصلا نمیدونم چرا ؟

چرا من باید تو این دنیای تلخ باشم ..

و اینقدر زجر بکشم

آخه خیلی تنهایی سخته ..

 تو بد دو راهی گیر افتادم..

خودم هی به خودم می گم

کدوم خوبی وکدوم مهر ؟

من که چیزی تو این دنیا ندیدم

کدوم بخت و شانسی ؟

چون هیچ شانسی نداشتم و همش بد آوردم

آخه خیلی سختی کشیدم و خیلی چیزا رو تو دلم ریختم 

ولی خدا روهم از ته دل قبول دارم ؟

ولی آدم تو این دنیا یه همزبون می خواد

ای خدا چرا من تنها موندم و همدمی ندارم

خیلی دلم گرفته بود ...

خیلی داغونم

خیلی بهم ریخته ام ...

دیگه دارم می پوسم چون هیچ کس من رو نفهمید.
 

+نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت12:3 بعد از ظهرتوسط تنها | |

شب لحضه ای به ساحل او بنشین

                             تا رنج اشکار مرا بینی

شب لحضه ای به سایه خود بنگر

                            تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح

                           سر میکنم ترانه ای برای تو

من ان ستاره ام که درخشانم

                           هر شب در اسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

                           بین من وتو پیکر صحرا ها

من ان کبوترم که به تنهایی

                         پر میکشم به پهنه ی دریاها 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت10:58 قبل از ظهرتوسط تنها | |

      

+نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت10:8 قبل از ظهرتوسط تنها | |

                        

 

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت2:41 بعد از ظهرتوسط تنها | |

کاش برتنها ترین تکیه گاه من

        آویخته بودی

        طوفان

        سرما

       بی رحمانه تورا از من گرفت

  باید با توقسمت می کردم

     تنها ترین پناهم را

     که امروز تنها نبودم

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت2:18 بعد از ظهرتوسط تنها | |

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت7:5 بعد از ظهرتوسط تنها | |

3

+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت7:22 بعد از ظهرتوسط تنها | |

با تو الفبای عشق را آموختم

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و کلبه ی عشقمان بالیدم

تو همه گمشده ام شدی

حال که اینچنین شیفته ی توام

باش تا در کنارت آرامش بیابم

دوستت دارم...

+نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت9:56 قبل از ظهرتوسط تنها | |

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت10:34 بعد از ظهرتوسط تنها | |

ببـــــــــــــارای باران

امشب دوباره دلم گرفته است.

گویی ابرهای تیره غم,نوید بخش طوفانی بزرگ است که سیل آسا خواهد بارید

و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد.

اما مرا ترسی ازسیل دردل نیست

 زیرا خانه دل من جز ویرانه ای ماتم زده و

 تلی از خاکسترچیزی نیست.

براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی ,

 مشتی خاکستررا چه باک از طوفان

وچندتکه سنگ راچه باک ازسیل ...

هوای دلم ابری است ,

 باران خواهد بارید , بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم.

ببار ای باران ...

ببارکه چتری برروی دلم نخواهم گرفت ,

ببارکه شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی ,

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد ,

ببارکه خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است ,

ببار که شاید اندکی غبارغم را ازدل تیره ام بزدایی ,

بباروسیلی به پا کن ودل مسکین وگوشه نشین مرا با خود ببر ...

ببارای باران ...

ببارکه ازبارش تومن شادم ,

ببارکه عطرتو رامی طلبم ,

ببارکه شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی دردلم برپا شود ,

ببارو دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش ,

ببارکه دلم دلتنگ اوست ,

ببارکه شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم ,

ببارای باران . . .

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت10:7 بعد از ظهرتوسط تنها | |

روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...

روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد...

هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم...

ماه بعد شانسی به دلم نشستی...

و حالا سالهاست که یواشکی دوستت دارم.!

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت9:13 بعد از ظهرتوسط تنها | |